لحظه هاست که آدمی راهیچ وپوچ می کند
لحظه هاست که انسان رافرسوده وخسته اززندگانی می کند
لحظه هاست که عمرمارابه پایان می رساند
ولحظه هاست که انسان رافریب می دهند
بیایدازپس لحظه هابگریزیم به امیدلحظه بعدی زندگی نکنیم
اینگونه می اندیشیم که انگارلحظه بعدی پس راه مانیست
وازهمین لحظه لذت ببریم نه به امیدلحظه بعدی...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 9:50  توسط الینا
|
سلام دوستای گلم
خوبید؟من که اصلاخوب نیستم دلم خیلی گرفته، دوست دارم گریه کنم ،دادبزنم
بخدادیگه خسته شدم دیگه نمی تونم دیگه تحمل ندارم،چرامن بایدعاشق کسی بشم
که هیچ احساسی نسبت به من نداره!؟چرابایدبازیچه دست کسی بشم که تاسرحدجنون
دوسش دارم.خدایاچرا چرا چرا؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 12:13  توسط الینا
|
چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نو بهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است
با بر گ های مرده هم آغوش می کنی
گمراه تر از روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش میکنی
ای ماهی طلایی مرداب خون من
خوش باد مستیت ، که مرا نوش میکنی
تو دره ی بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 9:15  توسط الینا
|

آسمان آبي ام رايك نفردزديدورفت
هرچه عاشق ترشدم اين نكته رافهميدورفت
ازعبوريك نفردركوچه ام باران گرفت
آمدوابرنگاهش بردلم باريدورفت
رودي ازشعروغزل درغربتم جاري شده
لحظه اي برآسمان شعرمن تابيدورفت
كودك دل نم نمك بابودنش پامي گرفت
آخرازچشم سياهش قطره اي لرزيدورفت
محودرياي خيالش آرزوكردم بمان
آرزويم راشبي دربقچه اي پيچيدورفت
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 9:21  توسط الینا
|